کپی رایت تنها راه مقابله با سوء استفاده های تجاری نیست

گیل روول

وقتی مدیربرنامه هایم به من گفت یکی ازپوسترهایم دربخش عکاسی یک فروشگاه زنجیره ای بززگ آویخته شده ، چندان ذوق زده نشدم . آدم های اقتصادی ازمدیرعامل یک شرکت تجاری درحال ورشکستگی ازهنردیواری (wall art) برای جلب مشتری استفاده می کنند. بعضی ازپوسترها ویا عکس های چاپ شده درقطع بزرگ که ازابتدا صرفاً به قصد خلق یک اثرهنری تهیه شده اند، این روزها با مقاصد تبلیغاتی وبه قیمت های مناسبی خریداری می شوند.

اما راهکارها ونحوه استفاده هرکدام متفاوت است. اگرازکسانی که به ندرت به عکس های هنری توجه نشان می دهند بپرسید، چیززیادی درباره تأثیرگذاری عکس واساساً عکاسی هنری درامر تبلیغات نمی دانند. اما وقتی با شرکت های تبلیغاتی وارد مذاکره می شوند، به مزایای این روش درتبلیغ کالا یا موسسه خود پی می برند. قیمت هرقطعه عکس براساس قابلیت تبدیل یک عکس به هزاران نسخه پوستر درابعاد بزرگ وکیفیت فنی وهنری آن بستگی دارد. یک عکس ممکن است درتیراژچند میلیونی درروزنامه ها ومجلات مختلف به چاپ برسد.

مقاصد تجاری کاملاٌ قابل کنترل وبررسی هستند. مثلاً من با قروش عکسی که ازهمسرم درثبت گرفته بودم واو داشت ازسرما می لرزید، به یک کمپانی سیگارسازی برای استفاده دریک آگهی تبلیغاتی مخالفت کردم. همین طور یکی ازعکس هایم را که با دوربین نیکون گرفته بودم به کمپانی پنتکس نفروختم . چون می خواستندحق استفاده ازعکس برای فقط یکباررا به من بپردازند. اگر شرکتی بخواهد عکسی را برای یکباراستفاده بخرد، اجازه نخواهم داد ازآن عکس به طریقه های دیگر استفاده تجاری وتبلیغاتی بشود، مگر اینکه حق استفاده مجدد ازآن عکس را بپردازند.

قیمت عکس های پوستری من را میزان رغبت وعلاقه یک شرکت ، و ارتباط مضمونی عکس با کالایی که قراراست تبلیغ شود تعیین می کنند. ازکلاه هایی که معمولاً سرعکاسان دراین مورد می رود خیلی رنج می برم . شرکت تجاری با یک موسسه تبلیغاتی قراردادمی بنددوعکسی دراختیارموسسه قرارمی گیرد وآن ها

طبق قرارداد حق دارند هربلایی که خواستند به سر عکس بیچاره بیاورند. چرا که قبلاًهمه چیز درمذاکره وقرارداد با آژانس عکاسی که عکاس عضو آن است محکم کاری شده ومعمولاً آنها مجازند ازیک عکس درصدها شکل مختلف استفاده تبلیغاتی کنند.

برگردیم به موضوع آن پوستری که درابتدا به آن اشاره کردیم . این یکی ازبهترین عکس هایی است که درعمرم گرفته ام و خیلی دوستش دارم. اسمش را گذاشته ام « اسب ها ی وحشی جنوب فیتزروی» وبه نظرم نمونه کامل وبی نقصی ازعکاسی درفضای بازبه شمار می رود. حتی به عنوان یک پوستر تبلیغاتی، اما خب دکوری هم نیست.

یک عکاس این عکس را دروضعیتی که خودش آن رامبهم وبی هویت توصیف می کرد، دیده بود. ایمیلی به من زد واستفاده غیرقانونی ازآن را دریک فروشگاه در سیاتل به قصد جلب مشتری گزارش داد. ظاهراً آن ها عکس را روی سردرقسمت عکس های فوری شان نصب کرده بودند. پارتیشن جداکننده این اتاق کوچک عملاً کارکردی همچون یک بیلبورد یافته وبرای آنها جلب مشتری می کرد.اندازه عکس هم شانزده دربست اینچ بود.

پس ازپیگیری فهمیدم که آن ها عکس را ازپوستر تبلیغاتی شرکتی که عکس را به آنها فروخته بودم برداشته وبا تغییر کادر وبریدن نام عکاس ازآن استفاده مجدد کرده بودند. بعد روشن شد که مدیران فروشگاه ازعکس های عکاسانی چون کارکلیفتن وال گیدینگز نیز چنین استفاه های ابزاری ای به عمل آورده اند. هرسه نفر بطورجداگانه شکایت کردیم وهم اکنون پرونده درجریان است. فکر می کنم اگرکاست کوعکس گمنام تری را ازمن می خرید، هرگز متوجه چیزی بنام استفاده غیرمجاز تبلیغاتی نمی شدم.عکس موسوم به اسب های وحشی را درسال 1985ودرپروژه ای برای مجله نشنال جئوگرافیک گرفته بودم . سال 1990با چاپ دوصفحه ای این عکس درکتاب مجموعه عکس هایم که توسط موسسه انتشاراتی کالینزبه چاپ رسیده بود، کپی رایت اثرمتعلق به خودم شد. پس ازآن چیزی حدود بیست بارازجاهای مختلف با من تماس گرفتند وبرای استفاده ازعکس مذکورمبلغی به من پرداختند، ازجمله برای پوستر تبلیغاتی سییراکلاب، اسلاید اصلی کاردراختیار نشنال جئوگرافیک بود وبعدها برای مصارف آینده دراختیارخودم قرارگرفت. ابتدا ازاین وضعیت راضی بودم . تازمانی که مدیربرنامه هایم گری کراب، موضوع علاقه شرکت کاست کو برای خرید حق استفاده انحصاری ازاین عکس برای مصارف تبلیغاتی را به اطلاعم رساند. بعد هم سروکله یک سریال سازتلویزیونی پیدا شد که می خواست برای استفاده ازعکس درتیتراژسریالش با ما مذاکره کند.

کاست کو ابتدا با این امرمخالف بود ولی بعد به گری گفتند که حق استفاده ازعکس را به اشکال مختلف دارند.

انجمن عکاسان راسانه ای آمریکا مرا به جفری برچنکو، یک وکیل اهل سانفرانسیسکو که متخصص پرونده های کپی رایت آثارهنری معرفی کرد. مذاکرات اولیه او با مدیران کاست کو موفقیت آمیز نبود.

درمارس 1996شبکه خبری تلویزیون سانفرانسیسکو گزارشی ازجلسات دادگاه ما وکاست کو پخش کرد.

پرونده ما بعدها به چیزی بیش ازیک دعوی شخصی مبدل شد. استفاده غیرمجازازعکس من وپرونده اش توجه همه عکاسان و آژانس های عکاسی را به خود جلب کرد وآن ها را درفروش کپی رایت آثارشان هوشیارترساخت. این امرجلوی موسساتی که از تکنیک ببروبچسبان درآگهی های تبلیغاتی خود استفاده می کردند را گرفت. اما ماجرا به اینجا ختم نمی شد. اسکنرهای دیجیتال مشکل تازه ای به وجود آوردند.تصورکنید درحالی که هرکسی با یک اسکنر دیجیتال می تواند هرکاری دلش خواست با سرمایه هنری یک شخص دیگر بکند، چه بلایی برسرعکاسان حرفه ای که ازاین طریق امرارمعاش می کنند خواهد آمد.

به هرجهت این احساس که خودم شخصاً نمی توانم تصمیم بگیرم اثرونام من چگونه ودرکجا مورد استفاده قرارمی گیرد، احساس خوشایندی است. به همین دلیل هرگز کاست کو را نخواهم بخشید. حداقل هرگز کپی رایت هیچ یک ازعکس هایم را به این شرکت نخواهم فروخت.

خلاصه، برچنکو ابتدا خواست بداند آیا کپی رایت عکس را پیش از انتخاب اوبه عنوان وکیل انجام داده ام یا نه، که دردستمزد اوموثربود. کم کم می فهمیدم ثبت کپی رایت خیلی موضوع مهمی نیست. بعد ازآن باید با افراد سودجویی مقابله کرد که ازراه های میان برقانون را دورمی زدند وبه علت وابستگی به شرکت ها ودرنتیجه توان بالای مالی برای فرجام خواهی های مکرر نسبت به رای اولیه دادگاه، دست بالا را دارند.

ازسوی دیگر بخاطر طولانی شدن روند دادرسی، لطمه ای شدید به روان وزندگی هنرمند می خورد که به هیچ وجه قابل جبران نیست. تنها راه مقابله بایکوت دسته جمعی یک شرکت توسط عکاسان بیرون بروم، نه برای ملاقات وبحث با وکیل ها وقاضی های مختلف. اما می دانم که باید حقوق مادی یک عکس به عکاس آن تعلق داشته باشد. اما متاسفانه عکاسان غیرحرفه ای ( منظورم کارمندان شرکت ها وکسانی است که به جایی وابسته اند) همه تلاش های ما را نقش بر آب می کنند.

لطفا مارا در گوگل محبوب کنید